ایرونی خسته * irooniekhasteh
به نام او که اگر حکم کند، همه محکومیم
|
|
مبدا تاریخ و پرچم ملی ایران مبدا تاریخ و پرچم ملی ایران »» تاریخچه پرچم ایران »» قضیه سه رنگ پرچم ایران چیست ؟ »» مبدا تاریخ ایران »» شیر خورشید چگونه به روی پرچم ایران گذاشته و برداشته شد »» نخستين تصوير بر روي پرچم ايران »» افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير اميرکبير و پرچم ايران »» پرچم بعد از انقلاب
در افکار عمومی ایران نماد شیر و خورشید بدون هیچ دلیل روشن و قابل قبولی ، به نماد حکومت شاهنشاهی تبدیل شده است.همین اشتباه رایج ، در باره مبدا تاریخ نیز وجود دارد و تاریخهایی که با عدد 2500 آغاز میشوند شاهنشاهی و حتی پهلوی ! محسوب میشوند.امروز به شرح کوتاهی در مورد پرچم و مبدا تاریخ ایران میپردازم. ادامه مطلب نوشته شده به قلم خسته علیرضا و حسین |
لینک ثابت | موضوع: اطلاعات عمومی |
یازده سال بعد ...
شاید باید زودتر از اینها سراغ او میرفتیم. كسی كه تمامی مردم ایران از خردسالی او خاطرههایی به یاد میآورند. كسی كه وقتی نامش برده میشد همه برای طول عمرش دعا میكردند و برای موفقیت روز افزون او نذر و نیاز. دو ساله كه بود مادرش را كه استاد كلاسهای آموزش قرآن بود همراهی میكرد و وقتی عموی او با اصرار فراوان از او تست گرفت فهمید باچه دریای استعدادی مواجه است. به همین راحتی در 5/2 سالگی استعدادش كشف شد. الان كه حدود 14 سال از آن زمان میگذرد روبروی نوجوانی قرار گرفته ام كه در لابه لای صفحات تاریخ گم نشد. قرار بود اول در جامعه القرآن همدیگر را ببینیم اما نشد و رفتیم به منزل دكتر! روی زمین نشستیم و با هم حرف زدیم. خبری از لوحها و هدایایی كه از كشورها و نهادهای مختلف گرفته بود نبود، تنها یك قاب روی دیوار نشسته بود. از من استقبال میكند با همان لبخند دوران كودكی، وقتی از گذشته اش میپرسی آنقدر به نیكی از آن یاد میكند كه گویی خودش هم زمان را درك نكرده است؛ مثل ما و خیلی از مردم دیگر كه وقتی او را میبینند به یادش نمیآورند. پایه 8 حوزه علمیه را میخواند و به گفته خودش هنوز خیلی از مسیر مانده كه طی نكرده است. برای كسی كه متولد 27 بهمن سال 69 است مطمئنا بخش عظیمی از راه طی نشده اما آنچه كه او تا امروز پشت سر گذاشته هم كم نبوده... ادامه مطلب نوشته شده به قلم خسته علیرضا و حسین |
لینک ثابت | موضوع: تریبون آزاد |
دو قرص نان بيات ( O. Henry ) خانم " مارتا ميچام " صاحب نانوايي سر چهارراه بود . مارتا چهل ساله بود و دو هزار دولار در بانک داشت ، به همراه دو دندان مصنوعی و قلبی آکنده از حس همدردی و دلسوزی .
يکی از مشتريان نانوايي خانم مارتا ، مردی بود که هفته ای دو سه بار به مغازه می آمد و مارتا او را مرنب زير نظر داشت . مردی ميان سال که عينک می زد و ريش قهوه ايش را با دقت مرتب می کرد . مرد ، انگليسی را با لهجه غليظ آلمانی صحبت می کرد . لباسهايش کهنه و مندرس بود . با آن همه آثار رفوکاری و چروک شدگی در لباسش ، مرتب به نظر می آمد و رفتارش بسيار معقول و مؤدبانه بود . هميشه دو قرص نان بيات می خريد . هر قرص نان تازه 5 سنت بود ، اما با اين پول می شد دو قرص نان بيات خريد . مرد به جز نان بيات چيز ديگری نمی خريد . روزی مارتا متوجه لکه های رنگ سرخ و قهوه ای روی انگشتان مرد شد وفهميد که او هنرمند و بسيار فقير است ... بقیه در ادامه مطلب ... جالبه حتما بخونید! ادامه مطلب نوشته شده به قلم خسته علیرضا و حسین |
لینک ثابت | موضوع: برگی از یک نوشته |
چند تا لطیفه ...
چند تا لطیفه جالب براتون آماده کردم که تو ادامه مطلب میتونید ببینید. امیدوارم خوشتون بیاد. ادامه مطلب نوشته شده به قلم خسته علیرضا و حسین |
لینک ثابت | موضوع: لبخند ژکون |
ترفندهای ریجستری ویندوز مخفی کردن Administrative
Key:Software\Microsoft\windows\Current Version\Explore\Advanced Name:Start Menu Admin Tools Data Type: REG-SZ Value اگر yes باشد نمایش داده میشود و اگر No باشد نمایش داده نمی شود. نوشته شده به قلم خسته علیرضا و حسین |
لینک ثابت | موضوع: اطلاعات عمومی |
جاده ... کوله پشتی اش را بداشت و راه افتاد که دنبال خدا بگردد و گفت : تا کوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت . نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود . مسافر با خنده ای رو به درخت گفت : چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفت و درخت زیر لب گفت : ولی تلخ تر آن است که بروی و بی ره آورد برگردی. کاش می دانستی آن چه در جستجوی آنی همین جا است. مسافر رفت و گفت یک درخت راه از چه می داند پاهایش در گل است او هیچ گاه لذت جستجو را نخواهد یافت که درخت گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید جز آن که باید . مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت هزار سال پر پیچ و خم هزار سال بالا و پست مسافر بازگشت رنجور و ناامید خدا را یافته بود اما غرورش را گم کرده بود به ابتدای جاده رسید جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود درختی هزار ساله بالا بلند و سبز کنار جاده بود زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید مسافر درخت را بیاد نیاورد اما درخت او را می شناخت. درخت گفت: سلام مسافر در کوله ات چه داریم مرا هم مهمان کن. مسافر گفت بالا بلند تنومندم شرمنده ام کولهام خاالی است و هیچ چیز ندارم . درخت گفت: چه خوب وقتی هیچ نداری همه چیز داری. اما آن روز که می رفتی در کوله ات همه چیز داشتی غرور کمترینش بود جاده آن را از تو گرفت . حالا در کوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله و دست مسافر ریخت دست های مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته این همه یافتی !؟ درخت گفت زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و پیمودن خود دشوارتر از جاده هاست. باتشکر از:فاطمه 1و2 نوشته شده به قلم خسته علیرضا و حسین |
لینک ثابت | موضوع: برگی از یک نوشته |
|
|